کلاس ادبیات معلم گفت:...
فعل رفت را صرف کن!...
رفتم ..رفتی. رفت..
ساکت میشوم میخندم !...
ولی خنده ام تلخ میشود،...
استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده
و من میگویم: رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست،
غم رو دلم نشست،
رفت شادیم بمرد،
شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت...
و من میخندم و میگویم...
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
فوق العاده بود
ممنون
قابلتو نداشت
سلام.شیوا جان بابت همه لطفی که میکنی و بهم سر میزنی ممنونم ازت
سلام
شما یکم یاد بگیر
رفت...رفت...رفت...
...
...
...
من امید دارم
ولی امید واهــــــــــــــــــــــــــــــــــی