اینجا در قلب من حد و مرزی
برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب
می تواند نفس بکشد؟؟؟
مگر می شود هوا را از
زندگیم برداری و من
زنده بمانم؟؟؟
بگو معنی تمرین چیست؟؟؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟
بریدن از خودم را؟؟؟
مگه تو نگفته بودی عشقو زندگی قشنگه
ولی خب نگفته بودی که همش بی آبو رنگ
تو همیشه گفته بودی وقتی عاشق میشه انگار
دل دریا رو گرفتی تویه دستای سپیدار
مگه نرخ خوبی چنده که تو برگای برنده
تو به این راحتی سوختی مگه تو نگفته بودی
من تو در یای جنونت دل دادم به آسمونت
باد بونامو سپردم به نگاه مهربونت
گم شدم تو دل بارون با یه حال عاشقونه
تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه
مگه دوست نداشتم مگه عاشقم نبودی
مگه آخرین بهانه واسه دلم نبودی
مث گل مث یه سایه مث بی کران دریا
مث یه حس عجیبی توی صندوقچه رویا
سوال و جواب فنی از پسر و پدر
از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش ؟
ب...ابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط. به حیاط رفتیم.
بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت
- این بته اول یک تخم کوچیک بوده. بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم.
بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بته بزرگ که می بینی.
منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی
... - با دست کاشتی یا با بیلچه ؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت
- با یک جور بیلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی ؟
-آره٬ آب هم دادم
- با آب پاش دادی یا با شلنگ ؟
بابا نگاه تندی به من کرد.
چرا عصبانی شده بود ؟ ولی من باید بدونم
- با شلنگ پسرم
- بابا ٬ خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟
بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت
- برو گمشو پدر سوخته.
هوای تو ؛ از دود سیگارم هم مضر تر است ؛
دود سیگار به سرفهام میاندازد ؛ هوای تو به گریه ام....
از بس خوابت را دیده ام
دیگر نمی گویم “خوابم میآید
میگویم “یـــــــارم میآید” . . .
امروز که محتاجه توام جای تو خالیست
هر چند ما را همیشه پشت همه درهای بسته
نگه داشته ای؛
اما
چه باک،
وقتی
میدانم پشت همه درها "خودت" ایستادهای!
گاهی در میزنم تند
تند و بیوققه؛ وقت تنگ است ... فقط آغوش امنت را می خواهم
...
گاهی، در می زنم، در می زنم؛ آرام و بی صدا... دلم می خواهد
آنسوی در نشسته باشی و گوش به در چسبانده باشی و من آرام نجوا کنم ... آرام ِ آرام
... تو سمیع باش, حتی بصیر هم نباش، زیر نگاه تو من لال می شوم ؛ لال ِ لال! ...
پس بیا سمیع همه زمزمه های شبانه ام باش!
گاه
آنچنان مشتاق دیدنت میشوم،
که دربست میگیرم تا "تو"!
آخرین گلبرگ :
می مانی
می روی
می مانی
و تــو رفتی !!
آرزوی قشنگی ست؛
داشتن
ردّپای تو، کنار ردّپای من
بر
دشت سپید پوشیده شده از برف؛
اما
هنوز نه برف آمده، نه تو...
مسافری خسته که از راهی دور می آمد ،
به درختی رسید و تصمیم گرفت که در
سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی
بود ،
درختیکه می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست
با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا
بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد.
فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم...
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش
آشـکار شد.
پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید...
بعـد از سیر شدن ،
کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده
بود سنگین شدند.
خودش را روی آن تخت رهـا کرد
و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می
کرد
با خودش گفت :
قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید...
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش
هایی از جانب ماست.
ولی باید حواسـمان باشد ،
چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق
می بخشد.
بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید...
خاطرات یک
آمریکایی و یک ایرانی از درس خواندن:
... آمریکایی: روز اول با خوشحالی به همراه پدر و مادرم
رفتم مدرسه و دوستای جدید پیدا کردم! تمام دوره ابتدایی رو با معدل خوب قبول شدم.
دوره راهمنایی مدرسه رو وقتی شروع کردم روحیم بهتر بود با دوستامون هر روز می رفتیم
گردش.دوره دبیرستان دیگه دنیا ماله من بود هرشب پارتی و س.. و مشروب بود تا اینکه
رفتم دانشگاه و فهمیدم که من از عشق و حال چیزی نفهمیدم. من هم...... عشق و حال کردم
هم الان دکترم.
ایرانی: یادمه روزه اول مادرم منو رو آسفالت می کشید که
ببره مدرسه. وقتی رفتم مدرسه و آدماشو دیدم تا سه روز گریه می کردم. دوره ابتدایی
رو به زوره کتک گذروندم.
راهنمایی که رفتم روحیم گه بود.همه به هم فحش خار مادر می
دادن منم یاد گرفتمو تو زندگیم به کار گرفتم. دوره دبیرستان همش تو کفه مهمونیو
س...و مشروب گذشت. تو اون سن فهمیدم دستم می تونه برام یه دوست دختر خوب باشه.
وقتی رفتم دانشگاه تازه فهمیدم این همه که دهنم سرویس شده همش تمرین بوده که اینجا
کو...م پاره بشه.
درسته عشق و حال نکردم ولی مدرکه مهندسیمو گرفتمو الانم تو
آژانسه آبرومندی کار
می کنم
کاش یادت نرود
روی آن نقطه بیرنگ بزرگ
بین بی باوری آدم ها
یک نفر می خواهد
با تو تنها باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت ...
وصیت نامه
مرا در روز بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد
و
در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد .
دستهایم را روی سینه ام قرار دهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم.
چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم .
صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شده....
پیشتاز
اشکین
بهرام
بیداد
هیچکس
تهی
ساسی مانکن
مسعود سعیدی
بیباک
پیشرو
رضایا
تتلو
یاس
یک ایرانی وارد بانکی
در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت…
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک
رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل
نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره. »»»
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای
اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی
جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به
کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا
موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.»»»
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به
پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.»»»
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰
دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.»»»
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه
بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی
میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به
خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟»»»
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من
بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته و فقط با ۱۵٫۸۶ دلار
با اطمینان خاطر پارک کنم؟!»»»
حالا دیگر نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم،
تنــــــــهایی
تنها اتفاق این روزهای من است ...
چه می شد اگر
لحظه ای، دمی، آرام، رام
می نشستی روی آن صندلی خالی
که همیشه خیال تو
روی آن نشسته ؟!!
زندگی یعنی
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن....
خانمی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟ خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه! چشمهای داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه! خانوم من نمیتونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میآره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و میگه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟! نتیجهی اخلاقی: وقتی به داروخانه میروید، اول نسخهی خود را نشان بدهید!!
به عکس نگاه کنید وسعی کنید شخص موجود در عکس را پیداکنید
فقط ۱۲۰ ثانیه (۲ دقیقه) بیشتر ادامه ندهید زیرا تیز هوش نیستید
جواب پایین صفحه است
:چند بار سعی کنید قبل ازاینکه جواب را ببینید
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
نتونستی پیداش کنی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اشکال نداره،رفته زیر آب.
اومد بیرون،خبرت میکنم
از مرد فرانسوی پرسیدند: چرا دست زن رو میبوسی؟
پاسخ داد: چون زن محترم است و نیمه
گمشده مرد را تکمیل میکند
مرد آلمانی به این سوال اینگونه پاسخ داد: زن مقدس است چون میزاید و ادامه زندگی
در اوست
و پاسخ مرد ایرانی: بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه !!!
به عکس بالا دقت کنید. چه میبینید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
لابد 2 نفر رو در حال عشقبازی دیدید؟!
جالبه
بدونید که تحقیقات نشون داده که بچه ها به هیچ عنوان اون 2 نفر رو که شما
دیدید پیدا نمی کنن چون اونا هیچ تجربه مشابهی رو نداشتن.
بچه ها در عکس بالا 9 دلفین کوچیک و بزرگ رو دیدن. پس اینجا به شما ثابت شد که خیلی هم آدم بی گناهی نیستی.
اما اگر در 6 ثانیه نتونستی دلفین ها رو تشخیص بدی مخت بد جوری داغونه و احتیاج به کمک داری!
دلم که تنگ میشود نظر
به ماه میکنم
درون
ماه نیم شب ، تو را نگاه میکنم
به تو که فکر میکنم
هواس پرت میشوم
شبانه
روز یکسره، من اشتباه میکنم
بهانه گیر و عاصی از
تو و زمانه میشوم
بدون
هیچ واهمه، فقط گناه میکنم
هزار گونه وسوسه سیاه
میکند مرا …
تمام
عمر خویش را فقط تباه میکنم
گرفته تیغ را به دست و
مسخ مرگ میشوم
و
خون سرخ خویش را خودم مباح میکنم
قلم زبانه میزند هزار
بیت لال را…
ومن
درون سطرها تو را سیاه میکنم
دریغ سهم من فقط درون
چاه بودن است
ولی
درون چاه هم تو را نگاه میکنم
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
...
داغیِ لبت ، جهنم من است
...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی .....!
آمدم تا حس کنم آغاز را
با تو باشم لحظه ی پرواز را
آمدم از سینه بیرونش کنم
عقده ی سر بسته ی آواز را
با زبان گریه ، روی شانه هات
باز هم هق هق کنم این راز را
چنگ گیسو های عاشق پیشه ام
توی دستانت گذارد ساز را
باید اما بی تو با مشتی غزل
پر کنم این قلب هستی باز را
اشتباه این بود ، من می خواستم
با کبوتر بپّرانم باز را . . .
بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهد
مرا محصور کن در خود ، تنم تن پوش می خواهد
ببین دستان سردم را ، بپرس احوال قلبم را
ببوس امشب لبانم را ، که او هم نوش می خواهد
نگاهی کن به چشمانم ، بکش دستی به موهایم
فدای شانه های تو ، سر ِ من دوش می خواهد
دلت را با دل تنگم ، یکی کن مهربان من
که حسرت های دیرینه کمی پاپوش می خواهد
اگر پر حرف و پر دردم ، غم عشق تو سنگین است
نگو ای نازنین این زن ، فقط یک گوش می خواهد !
من از ابراز احساسم ، نباید دست بردارم
اگرچه چشم ظاهر بین ، مرا خاموش می خواهد
امشب بیا و حس مرا بی قفس بکش
از راه دور بوی تنم را نفس بکش
یر دشتهای بی کسی ام ، هر شقایقی
روییده بود ، چیده ، کمی خار و خس بکش
طعمی که بوسه ام به لبانت چشانده بود
مثل شراب یا عسل ، اصلا نه ، گس بکش
خیری از عشق با تو ندیدم بیا کمی
بگذر از این ریا و مرا پر هوس بکش
من تشنه ام که همشب تنهایی ات شوم . . .
ای دل بخواب و باز خیالی عبث بکش
برای این روزهای تو - برای همین امروز
همین امروز
شبیه خط موازی شبیه ِ یک تکرار
شدم درست شبیه دو نقطه ی بُردار
که a همیشه شروع من است و b پایان
و b تویی که مرا ختم کرده ای n بار
دوباره شب و دوباری که دفترم خط خورد
و واژه واژه ی شعری که روی سر آوار ــ
شد از بس این همه شب چشم روی هم نگذاشته،
مات ِ ساعت ِ این عمر مانده ام بیدار
دوباره شب شد و من در خیال تو غرقم
و تو که در بغلم مثل هر شبی انگار
دوباره فکر من اینکه چه می کنی حالا ؟
که یا مداد گرفتی به دست یا سیگار
و دود می کنی امشب گذشته را در خود؟
شبانه یاد ِ مرا می بَری به چوبه ی دار؟!!!
نه ! گفته ای که به دورم همیشه می چرخی
به روی نقطه ی نامم شبیه یک پرگار
.
تو ای خیـــــال ِ نجیبانه زل زده در من !
بیا و دست از این خیره خیره سر بردار
بیا و یا که رهایم کن از خودت، از درد
ویا درون خودم عشق را نکن انکار !
بیا بگو که تو آدم نمی شوی هرگز!!
بیا نگو که به عشقت نمی رسی اینبار
.
دوباره لای ورقــهای گیج منگم کرد
خیال خطّ موازینه ی ِ تو تا ـــ دیدار
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
پیش
از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر
بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر
باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه
هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته
سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان
غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت
لبهای سرخت روزگاری بشکند
این چندمین شبی است که خوابم نبرده است
هرم تنت به سینه ی سردم نخورده است
این چندمین شبی است که هم بستر غمم
دست تو ره به لمس تن من نبرده است
من تشنه ی لبان توام ، این گلایه نسیت
آخر تب تو از دل من تاب برده است
باغ لبم که از لب تو جان گرفته بود
چون غنچه های غم زده مغمون و مرده است
بوی خلا گرفته اتاقم نگاه کن
گویی که حجم حس تو بر من نخورده است
باز آ که از تو بگویم برای عشق
از دست عاشقی که به قلبم نخورده است
ازآن نگاه غمزده ی مهربان تو
وقتی به دست گریه دلم را سپرده است
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش
تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل
وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای
اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری،
هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر
کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و
آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارم که زمانیکه
پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بودم که برای اعتراف مراجعه کردم.
نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
...مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه
نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین
زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا
برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی
می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می
یابد که نفس آدمی را می برد.